پایگاه پژوهشهای فرهنگ و زبانهای آریایی

درباره ي اظهارات دكتر خالقي مطلق پيرامون«رستم» و «اسفنديار»

عليرضا حيدري

Sfand_29@yahoo.com

اين مقاله به انگيزه ي بررسي بخشهايي از مصاحبه ي روزنامه ي اعتماد ملي با استاد خالقي مطلق نوشته ميشود. نخست آن بخشهايي از مصاحبه ي استاد گرامي كه مورد نظر است عيناً نقل ميشود:

خبرنگار روزنامه اعتماد ملی :براي خود من جالب است كه بدانم شخصيت محبوب شما در شاهنامه كيست؟

استاد خالقی مطلق :اسفنديار. او يك پهلوان بدوي نيست در رستم برخي عناصر بدوي باقي مانده مثل پر خوري, پر گويي و پر آشامي. در حالي كه اسفنديار پهلوان متفكرشاهنامه است؛ بر خلاف تجزيه و تحليل هاي نادرستي كه از شخصيت اسفنديار در زبان فارسي انجام شده است.

-اسفنديار فقط به جنگ فكر ميكند و رستم حتي زماني كه تير گز در دست دارد و به ياري سيمرغ, راه كشتن اسفنديار را فهميده است, باز هم اسفنديار را به سازش دعوت ميكند؛ در حالي كه اسفنديار ميگويد كه غير از رزم و بند چيزي به من نگو؟

-شخصيت رستم در داستان «رستم و اسفنديار» تا زماني كه به نيرنگ دست نزده يك شخصيت مثبت است. بعد از آن يك شخصيت منفي از نظر حماسه است چون به جادو پناه ميبرد و ارزش پهلواني اش را از دست ميدهد. اين اسفنديار است است كه يكبار بر رستم پيروز ميشود ولي او را نميكشد و به او ميگويد« بخشيدمت اما فردا كه آمدي يا دست به بند بده يا بجنگ, اما به جادو پناه مبر». رستم قول ميدهد كه چنين كند اما قول خودش را ميشكند و به جادو پناه ميبرد و اسفنديار در اثر تعللش در اينكه يك پهلوان خودي را نبايد كشت, كشته ميشود. اسفنديار در عين اينكه ميخواهد وظيفه اي را كه شاه به او محول كرده, انجام دهد، نميخواهد پهلواني را كه در راه ايران خدمت كرده بكشد هرچند كه ميتواند؛ هم ميتواند دستش را ببندد و هم ميتواند او را بكشد و البته همين تعلل و خرد و احساسات باعث از بين رفتن او ميشود.

-اسفنديار در نگاه منتقد امروزي شك و ترديد ايجاد ميكند و اين شايد به خاطر جاه طلبي اش براي به حكومت رسيدن است. او تمام دروغها و نيرنگهاي پدرش را ميپذيرد گويي كه تنها هدفش رسيدن به حكومت است.

-ادعاي حكومت و جاه طلبي اسفنديار هم از ساخته هاي پژوهشگران امروزي است. در شاهنامه شش بار پدر اسفنديار, گشتاسپ به او قول ميدهد كه اگر تو اين كار را بكني تو را به حكومت منصوب ميكنم اما هيچگاه اسفنديار به او نميگويد كه تو به چيزي كه گفتي بايد عمل كني. آخرين بار براي بار ششم اسفنديار مورد توهين واقع شده چون گشتاسپ به عنوان شاه, پيمان شكن است و دروغ ميگويد و اين بار وقتي به پسرش ميگويد كه بايد بروي رستم را دست بسته بياوري و در اين صورت تو پادشاه ايران خواهي شد در جواب پدرش ميگويد كه رستم پهلواني است كه به ايران خدمت كرده تو او را بهانه ميكني كه مرا به كشتن بدهي. من تاج و تخت از تو نميخواهم و ميروم در يك گوشه اي در جهان زندگي ميكنم اما چون تو فرمان را صادر كردي, براي اجراي فرمان تو اين كار را ميكنم.مسأله اسفنديار در اين است كه اجراي فرمان شاه براي او يك حكم ديني است. او نميتواند فرمان شاه را اجرا نكند حتي اگر به ناحق باشد. بنابراين مسأله تاج و تخت نيست و وقتي رستم به او ميگويد كه تو را به طمع تاج و تخت به جنگ من فرستادند در جواب ميگويد كه در دين و آيين و من نيست

«كه ايرانيان را به كشتن دهم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهم» اين از بيتهايي است كه مو را برتن دشنه ميكند. اسفنديار ميگويد من كسي نيستم كه كه ايرانيان را به كشتن بدهم كه خودم پادشاه بشوم و مساله من, تاج و تخت نيست. البته رستم هم حق دارد كه دستش را به بند ندهد ولي پهلوانانه نميجنگد. اگر اسفنديار را به زور خودش و نه به نيرنگ كشته بود, تفاوت داشت.

-اين عجيب نيست كه رستم با اين مشخصات, قهرمان شاهنامه و نماد نيكي است؟ از عامه مردم كه در مورد شاهنامه ميپرسيم اولين شخصي كه به ياد ميآورند رستم است و دلاوري و پهلواني هايش.

-اين به دليل كار فردوسي است نه ادبيات كهن. رستم در حماسه هاي پيش از اسلام نقش چنداني نداشته. قهرمانان بزرگ حماسه هاي ايراني عبارت بودند از زرير, اسفنديار, گرشاسپ, طوس, گيو و گودرز. رستم يك پهلوان سكايي است كه در حماسه هاي مركزي چندان نقشي ندارد. در مأخذ فردوسي كه شاهنامه ي ابو منصوري است, كارهاي پهلواني رستم را وارد كتاب ميكنند و از آنجا بدست فردوسي ساخته ميشود سپس به عنوان قهرمان ملي ايران شناخته ميشود. بنابراين رستم از زمان شاهنامه فردوسي قهرمان ملي ايران ميشود و البته به حق. چون بدست فردوسي خوب پرورده شد اما خود اوپيش از اين چنين مقامي نداشته است. با وجود اين رستم داراي برخي تكه هاي پهلواني است كه بسيار زيباست مثل جنگ رستم با اشكبوس يكي از شاهكارهاي حماسي است...

(گفتگو با دكتر جلال خالقي مطلق, مصحح و شاهنامه پژوه- بخش پاياني, روزنامه اعتماد ملي, دوشنبه 25 خرداد 1388, شماره 944, صفحه10)

***

هرگاه كه مطلبي, مقاله اي و يا مصاحبه اي تازه از استاد گرامي دكتر جلال خالقي مطلق بدست ايرانيان دوستدار شاهنامه ميرسد, نميتوانند شور و شاديشان را پنهان كنند كه مهر و آزرم به فرزندِ مهر آزماي(:عاشق) فردوسي-جلال خالقي مطلق- خويشكاري دوستداران شاهنامه است.

اما نگارنده اگر چون مريدي عاشق سخني چند پيرامون گفتارهاي پير ومرادش بر زبان آورد, اميد است كه پير, به آيين ايران نرنجد.

ضمن احترام به استاد خالقي مطلق ذكر چند نكته در باره ي آن بخش از گفتارهايشان كه در آغاز اين نوشتار آورده شد بايسته مينمايد. البته بايد گفت ديدگاه شخصي هر كس درباره ي شخصيت هاي شاهنامه محترم و گراميست و هيچ كسي در جامعه ي امروزي نبايد گستاخي آنرا داشته باشد كه به نظر شخصي ديگران توهين كند و خود را مدعي آزاد انديشي هم بداند.

شماري از اوصاف رستم در شاهنامه:

-هنگام پيشبيني ستاره شناسان نزد سام درباره ي نتيجه ي پيوند زال و رودابه:

ستاره شناسان بروز دراز

همي زآسمان باز جستند؛ راز

بديدند و, با خنده پيش آمدند

كه:« دو دشمن, از بخت خويش آمدند

ترا مژده! از دخت مهراب و زال

كه باشند هر دو به شادي همال

از اين دو هنر مند, پيلي ژيان

بيايد, ببندد بمردي ميان

جهان زير پا اندر آرد, بتيغ

نهدتختِ شاه از برِ پشت ميغ

2825ببرّد پيِ بدسگالان زخاك

بروي زمين بر نماند مغاك*

بخواب اندر آرد سرِ دردمند

ببندد درِ رنج و راه گزند

بدو باشد ايرانيان را اميد

ازو پهلوان را خرام و نويد1

استاد فريدون جنيدي در زير نويس بيت 2825 ص 203 چنين نوشته است‌:

«* در اين باره در پيشگفتار سخني گسترده آورده ام! ايرانيان باستان, زمين داراي چاله و گودال و مغاك را كه زيستگاه جانواران زيانكار(خستران) بود ستايش نميكردند, و فرمان بر آن بود كه ميبايد چنين زمين ها را هموار و پاك كنند, تا مردِ پاك بر آن شخم زند و تخم بكارد, و جهان از آن كار آبادان شود! سخن شاهنامه چنين ميگويد كه با آسايش و آرامشي كه آن فرزند(رستم) براي ايرانيان فراهم ميآورد, مغاك در سرتاسر ايرانزمين بر جاي نميماند!»

به نامه ي پهلوي مينوي خرد بنگريم:

پرسيد دانا از مينوي خرد كه كدام زمين شايسته تر است؟ مينوي خرد پاسخ داد... پنجم(زميني) كه لانه ي حيوانات موذي را از آن بكنند... پرسيد دانا از مينوي خرد كه كدام زمين ناشادتر است؟...مينوي خرد پاسخ داد هفتم(زميني) كه حيوانات موذي در آن لانه دارند2

به نامه ي باستاني ونديداد بنگريم:

اي دادارِ جهان استومند! اي اشون!

كجاست چهارمين جايي كه زمين در آنجا به تلخ ترين اندوه دچار شود؟ اهورا مزدا پاسخ داد: چنين جايي آنجاست كه لانه ي آفريدگان اهريمن در آن فراوان باشد.3

در بندهاي ديگر از فرگرد سوم ونديداد و بخشي از نامه ي مينوي خرد كه از آن ياد كرده شد, نشانه هايي براي سرزمينهاي شاد و ناشاد ديده ميشود كه دقيقاً ويژگی های سرزمين شاد با پيشبيني هاي ستاره شناسان درباره ي رستم و اوصاف و كارهايش در شاهنامه مطابقت دارد. به همين روي است كه هنگامي كه شغاد, رستم را ناجوانمردانه ميكشد, جهان پهلوان بدون اينكه بخود بيانديشد ايران پرستانه ميگويد:

بدو گفت ك:«اي مرد بدبخت و شوم

زكارِ تو ويران شد آباد بوم

استاد جنيدي در گزارش اين رج، آباد بوم را همان ايران ميدانند.4

آري آباد بوم صفت ايران است, زيرا كه ايرانيان نخستين كسان بودند كه كاريز را در جهان ساختند و سرزمين خشک ايران را با كوشش خود آبادان(: در پهلوي آپاتان) كردند. با مرگ رستم، مرد پاكي كه زمين را از بَدان ميگرفت و به نيكان ميسپارد, نرم نرم ايران را ويراني فرا گرفت.بهمن فرزند اسفنديار به هنگام شاهيش دودمان زال را بر باد داد؛ سپس هخامنشيان و با روي کار آمدن داريوش حكومت را از دست تيره ها بيرون كشيدند و با ستمي كه در كتيبه ي بيستون آشكار است ايرانيان را كشتند؛ آنگاه اسكندر گجسته يورش آورد و شد آنچه شد در ايران از كشتار و سوختار و مرگ و درد. پس از آرامش هنگام اشكانيان حكومت اهريمني ساسانيان به سركردگي اردشير بابكان سايه شومش را ير ايران انداخت و سپس تازيان وحشي ايران را پايمال کردند. آيا اكنون ميتوان دريافت كه رستم كه بود؟

به ونديداد و توضيحات استاد جنيدي در گزارش اين بيت در پيشگفتار بر ويرايش شاهنامه فردوسي نوشته ي همو بنگريم:

« (نخستين بدترين زمين كجاست؟... كوه ارزور كه از آنجا ديوان و دروجان از گودال بيرون آمده با هم بدوند...)

(آيا چهارم بدترين جاي زمين كجاست؟... هر آينه جايي كه سوراخهاي اهريمني بيشتر باشد.)

در نوشته ي اوستايي , هم از براي <گودال> در ترجمه ي بند نخستين و هم براي سوراخ در ترجمه ي بند دويم واژه ي مَغَ آمده است. و مَغَ در اين زبان:<مغاك, غار, سوراخ> است. و رج سيوم چنانكه ديده شد, از روي آگاهي از فرهنگ ايران آمده است. كه با آمدن رستم, مغاك و سوراخهاي زمين از ميان برداشته ميشود.

نكته ي ديگر, سخني است كه در لت نخست از همان رج آمده است, و آن نيز برگرفته از همان نوشته ي مينوي خرد, و ونديداد است. زيرا كه چون پي بد سگالان از خاك بريده شود, نيك انديشان جاي ايشان را ميگيرند... ششم زميني كه آمد و شد نيكان و نيايش يزدان در آن باشد... و بند هشتم: زميني كه از آن بدان است بدارايي نيكان در آيد.»5

بنگريم به بخش پرسيدن منوچهر, اخترِ زال را از اختر ماران:

بفرمود تا موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

كنند انجمن پيش تختش بلند

زكارِ سپهري پژوهش كنند

برفتند و بردند رنج دراز

كه تا از ستاره چه يابند راز

چنين آمد از دادِ اختر پديد

كه:« اين, آب روشن؛ بخواهد دويد

ازين دخت مهراب و از پورِ سام

گوي پرمنش زايد و نيكنام

بود زندگانيش بسيار مَر

همش زور باشد همش هوش و فر

كجا باره ي او كند موي, تر

شود خشك, همرزم او را جگر

عقاب از برِ ترگ او نگذرد

سرانِ جهان را به كس نشمرد

كمر بسته ي شهرياران بود

به ايران پناه سواران بود»6

در هنگام رستم زاد, سيمرغ رستم را براي زال اينگونه و صف ميكند:

چنين گفت با زال؛ ك:« اين غم چرا است؟

بچشم هژبر اندرون, نم چرا است؟

كزين سروِ سيمين برِ ماهروي

يكي كودك آيد ترا؛ نامجوي

كه خاك پيِ او ببوسد هژبر

نيارد گذشتن بسربرْش ابر

از آواز او اندر آيد ز پاي

دل مرد جنگيّ پولاد خاي

به راي و خرد سام ِ سنگي بود

بخشم اندرون شير جنگي بود7

اين چه پهلوان بدوي اي است كه پشت و پناه ايران است و به راي و خرد ستوده ميشود و هم بخشم و نيرو و زور؟

اکنون به وصف افراسياب از رستم نزدِ پدرش پشنگ هنگام گريختنش پس از نبردِنخست رستم و افراسياب بنگريم:

سواري پديد آمد از تخم سام

كه دستانْشْ رستم نهادست نام

بيامد بسان نهنگ دژم

كه گفتي زمين را بسوزد بدم

همه لشكر ما بهم بردريد

كس اندر جهان, آن شگفتي نديد

درفش مرا ديد بر يك كران

بزير, اندر آورد گرز گران

چنان برگرفتم ز زين پلنگ

كه گفتي ندارم بيك پشّه سنگ

سواران جنگي همه هم گروه

كشيدندم از پيش آن لخت كوه

تو گفتي كه از آهنش كرده اند

زسنگ و زرويش برآورده اند

جز از آشتي جستنت راي نيست

كه با او سپاه تو را پاي نيست8

درباره ي پرخوري رستم كه استاد خالقي مطلق بدان اشاره كرده اند:

خوان نخست از هفت خوان رستم:

برون رفت از پهلو نيمروز

زپيشِ پدر, گردِ گيتي فروز

دو روزه بيك روز بگذاشتي

شبِ تيره را روز پنداشتي

تنش چون خورش جست, وآمد بشور

يكي دشت پيش آمدش پر ز گور

يكي رخش را تيز بفشرد ران

تگِ گور شد, با تگِ او گران

كمند كياني بيانداخت شير

به حلقه اندر آورد گورِ دلير

ز پيكان تيز آتشي بر فروخت

بدو خار و خاشاك چندي بسوخت

بخورد و بيانداخت زو استخوان

همين بود ديگ و همين بود خوان9

آيا خواننده, براي پهلواني كه در جهانِ باستان دست بكارهاي بزرگي ميزد و دو روزه راه را يك روزه ميپيمود؛ خوردن يك گور را بايد نشانه ي پر خوري و بدوي بودن آن پهلوان بداند؟

و اما پرگويي رستم:

خوان نخست كشتن رخش شير را:

چو بيدار شد رستم تيز چنگ

جهان ديد بر شير درّنده تنگ

چنين گفت با رخش ك:«اي هوشيار

كه؟ گفتت كه با شير كن كارزار

مرا ايزد از بهرِ جنگ آفريد

ترا ازدرِ زين و تنگ آفريد»

تنِ رخش بسترد و زين بر نهاد

ز يزدان نيكي دهش كرد ياد10

خوان دوم پس از رهايي از تشنگي و پيدا كردن چشمه در بيابان:

تهمتن سوي آسمان كرد روي

چنين گفت ك:«اي داور راستگوي

هر آنكس كه از دادگر يك خداي

بپيچد ندارد خرد را بجاي

برين چشمه, جايِ پي ميش نيست

هم آن غرم دشتي مرا خويش نيست11

نگارنده هر جا داستانهاي رستم پهلوان را در شاهنامه ميخواند نشاني از پر گويي و پر خوري و پر نوشي نمادِ شرف و فرهنگ و مردانگي ايرانيان نمييابد. آيا سخنان و نيايش هاي استوارِ بالابه پرگويي رستم گواهي ميدهد؟ از خواننده ي گرامي در خواست ميشود كه گفتارهای رستم را در ميدانهاي رزم و بزم و انجمن بزرگان و ديگر رويدادهاي شاهنامه بخواند و خود داوري كند!

چهره اي شگفت از مظاهر عالي اخلاقي رستم و سنجش آن با رفتاري از اسفنديار در موقعيتی مشابه:

در خوان پنجم هنگامي كه رستم اولاد را دستگير ميكند:

بدو گفت:« اگر راست گويي سخُن

زكژّي نه سر يابم از تو نه بُن

نمايي مرا, جاي ديو سپيد

همان جاي كولادِ غندي و بيد؛

بجايي كه بستست كاووس كي

كسي, كاين بدي را فكنده ست پي

من آن پادشاهي بگرزِ گران

بگردانم از شاه مازندران

تو باشي بر اين بوم و بر شهريار

اريدونكه كژّي نياري بكار

بدو گفت اولاد:« دل را ز خشم

بپرداز و بگشاي يكپاره چشم

تنِ من مپرداز, خيره, ز جان

بيابي زمن, هر چه خواهي, همان؛...12

در پايان هفتخوان, در بخشِ بخشيدن كاووس مازندران را به اولاد, رستم چنين به پيمانش عمل ميكند:

تهمتن چنين گفت با شهريار

كه:« هر گونه اي مردم آيد بكار

مرا اين هنرها ز اولاد خواست

كه هر سو؛ مرا راه بنمود راست

بمازندران دارد اكنون اميد

چنين دادمش راستي را نويد

كه تا زنده باشد بمازندران

پرستش كنندش همه مهتران»

چو بشنيد گفتارِ خسرو پرست

ببر زد جهاندارِ بيدار دست13

اينجاست كه بايد بسراغ هفت خوان اسفنديار برويم كه در طول هزارسال پيش تا اكنون تنها دو نفر آنرا سست و بيخردانه و كودكانه دانسته اند كه دومين آنها اين بخش را افزوده به شاهنامه ميداند:1- ثعالبي؛ 2- فريدون جنيدي

كرگسار( در بعضي دستنويسهاگرگسار؟) پهلوان توراني در سخن دقيقي توسي در گشتاسپنامه از اسفنديار شكست خورده و دستگيرشده و در هفتخوان, اسفنديار را ياري ميكند.

كرگسار پس از دستگيري اش به اسفنديار ميگويد:

بدو گفت:« شاها تو از خون من

ستايش نيابي به هر انجمن

به هر بد كه آيد زبوني كنم

به رويين دزت رهنموني كنم»

بفرمود تا بند بر دست و پاي

ببردند بازش به پرده سراي14

راستي را كه آيين ايران با زينهار خواهان نه چنين است و شگفتا كه از اسفنديار چنين كرداري بس ناپسند سر ميزند. و بدتر آنكه پيش از آغاز هفت خوان همراه با رفتاري ناشايست با كرگسار پيمان ميبندد كه شاهي توران را بوي بدهد:

از آن پس بفرمود تا كرگسار

شود داغ دل پيش اسفنديار

بفرمود تا جام زرين چهار

دمادم ببستند بر كرگسار

ازان پس بدو گفت ك:« اي تيره بخت

رسانم ترا من بتاج و بتخت

گر ايدونكه هر چه ت بپرسم, تو راست

بگويي همه شهرِ توران تو راست

چو پيروز گردم سپارم تو را

بخورشيد تابان بر آرم تو را

نيازارم آنرا كه پيوند توست

هم آنرا كه پيوند فرزند توست

اگر هيچ گردي به گردِ دروغ

نگيرد برِ من دروغت فروغ

ميانت بخنجر كنم بر دو نيم

دلِ انجمن گردد از تو به بيم15

سپس كرگسار به او زبان ميدهد و راستي را كه ياري اش ميكند و اسفنديار را رهنمايي به آيين ميگردد.

در سرتاسر هفت خوان ياري بي دريغ كرگسار به اسفنديار و خوار داشتِ كرگسار از سويِ اسفنديار ديده ميشود. با آيين ايران برابر نيست؛ زينهار خواهي را كه سراسر گفتارش براست است تحقير كنند.16

نمونه را در خوان دويم:

بفرمود تا پيش او كرگسار

بيامد بد انديش و بد روزگار

سه جام ميِ لعل فامش بداد

چو اهريمن از جامِ مي گشت شاد

بدو گفت ك:«اي مرد بدبخت و خوار

كه فردا چه؟ پيش آورد روزگار...17

باز در همانجا:

چنين داد پاسخ كه: اي بد نشان

به بندت همي برد خواهم كِشان...18

خوان چهارم:

بدو گفت ك:«اي بد تن بي بها...19

همانجا:

جهانجوي گفت:« اي بد شوخ روي20

پيش از آغازِ خوان پنجم:

بدو گفت ك: اي ترك برگشته بخت...21

خوان پنجم پس از كشتن سيمرغ:

بدو گفت ك: اي بد تن بد نهان22

در خوان ششم هنگامي كه اسفنديار از كرگسار گستاخي ميبيند- كه اين گستاخي بسيار كودكانه سروده شده است- باز به او زبان ميدهد:

بدو گفت ك:« ای كم خرد كرگسار,

چو پيروز گردم من از كارزار

برويين دزت بر سپهبد كنم

مبادا كه هرگز به تو بد كنم

همه پادشاهي سراسر تو راست

چو با ما كني در سخن راه راست

نيازارم آنرا كه پيوند توست

هم آنرا كه از دوده پيوند توست23

پس از خدمات كرگسار به اسفنديار؛ هنگامي كه اسفنديار از ريختن خون پهلوانان توران سخن ميگويد؛ كرگسار به او اعتراض و نفرين ميكند و اسفنديار كه دوبار زبان داده بود با او كاري نداشته باشد و سرور روئين دز و توران(؟) بكندش؛ كرگسار را ميكشد:

زگفتار او تيز شد نامدار

بر آشفت با تنگدل كرگسار

يكي تيغ هندي بزد بر سرش

ز تارك بدو نيمه شد تا برش

بدريا فكندش هم اندر زمان

خور ماهيان شد تن بد گمان24

اين كار اسفنديار آيين ايرانيان درحقّ زينهار خواه و زباني كه داده اند نيست.

نگرشي بديگر اوصاف رستم جهان پهلوان:

ستايش كاووس رستم را پس از پايان نبرد مازندران و هفت خوان:

بر او آفرين كرد كاووس شاه

كه :« بي تو مبيناد كس پيشگاه

دل تاجداران بتو گرم باد

روانت پر از شرم و آزرم باد» 25

ياري خواهي ايرانيان از رستم پس از دستگيري كاووس در هاماوران:

دو بهره سوي زاولستان شدند

بخواهش بر پورِ دستان شدند

كه:« ما را زبدها تو باشي پناه

چو گم شد سر تاج كاووس شاه

دريغ است ايران كه ويران شود

كنام پلنگان و شيران شود»26

رج پاياني نيز در اين بخش باز به همان گفتارهاي ياد شده از مينوي خرد و فرگرد سوم ونديداد اشاره دارد و آنجا كه آنِ بدان و لانه ي جانوران موذي و درنده شود زميني ناشاد است پس اين رج هم همان انديشه ي پيشين را يادآوري ميكند. رستم مردِ اَشَوَن و پارسا و پاكي است كه زمين ِ آنِ بدان را به نيكان ميدهد و زمينِ آنِ نيكان كه بدان گرفته اند از آنان پس ميگيرد.

نبردِ هفت پهلوان:

رستم در« نِوَند» سوري براي انجمن پهلوانان(: يا همان مهيستان) برپا ميكند و پس از چند روز گيو در حالت مستي به رستم ميگويد كه به نخچيرگاه افراسياب براي شكار بروند و اين پيشنهادِ گيو را رستم و انجمن ميپذيرند و مدّتي را در آنجا ميمانند:

بيك هفته زين گونه با مي بدست

گهي تاختن, گه خرام و نشست

بهشتم تهمتن بيامد پگاه

يكي راي شايسته زد با سپاه

كه:« از ما, به افراسياب اين زمان

همانا رسيد آگهي بيگمان

يكي تاختن سازد, آيد بجنگ

كند دشتِ نخچير, بر يوز؛ تنگ »27

آيا اين رستم, پرگو, پرخور و پر نوش است؟ كه پس از هفته اي مستي از همه خردمندانه تر گفتار بر زبان ميآورد و مي, رايش را تيره و سست و اَكار(:بيكار) نكرده است.

گرازه به رستم اخطار ميدهد، كه افراسياب و سپاهش نزديك ميشوند:

چو بشنيد رستم بخنديد سخت

بدو گفت:« با ماست پيروز بخت

سپاهش فزون نيست از سدهزار

عنان پيچ و برگستوان ور سوار

يكي باشد از ما, ز ايشان هزار

سپه را چه بايد؟ گرفتن شمار28

و در پايان اين داستان , رستم است كه الكوس و ديگر پهلوانان توراني را شكست ميدهد.

وصف عشق تهمينه به تهمتن در ديدارِ شبانه, در داستان رستم و سهراب:

چنين داد پاسخ كه:« تهمينه ام

تو گويي دل از غم, بدو نيمه ام

بكردارِ افسانه از هر كسي

شنيدم همي داستانت بسي

كه از شير و ديو نهنگ و پلنگ

نترسيّ و هستي چنين تيز چنگ

بتنها يكي گور بريان كني

هوا را بشمشير گريان كني

چو گرزِ گران, اندر آري بچنگ

بدرّد دل شير و چرم پلنگ

برهنه چو تيغِ تو بيند عقاب

نيارد بنخچير كردن شتاب

نشانِ كمند تو دارد هژبر

زبيم سنان تو خون بارد ابر29

وصفِ تهمينه, تهمتن را در نزدِ سهراب:

بدو گفت مادر كه:« بشنو سخن

بدين شادمان باش و تندي مكن

تو پورِ گوِ پيلتن رستمي

ز دستان ساميّ و از نيرمي

ازيرا سرت زآسمان برتر است

كه تخم تو زان نامور گوهر است

جهان آفرين تا جهان آفريد

سواري چو رستم نيامد پديد»30

نامه ي كاووس به رستمِ زال در داستانِ رستم و سهراب:

يكي نامه فرمود پس شهريار

نوشتن برِ رستمِ نامدار

نخست آفرين كرد بر پهلوان

كه:« بيدار دل باش و روشن روان

گزاينده كاري نو, آمد به پيش

كز انديشه ي آن, دلم گشت ريش

چنان دان كه اندر جهان جز تو كس

نباشد به هر كار فرياد رس...1 3

****

رستمِ جهان پهلوان, يلِ تاجبخش, پشت و پناه ايران براي پرورش شاهزادگان در خورترين كس است؛ پس چگونه است كه يك پهلوان بدوي بدين مايه خرد و فرهنگ ميرسد؟

داستان سياوش, بردن رستم سياوخش را به سيستان و پروريدن, وي را:

چنين تا بر آمد برآن؛ روزگار

تهمتن بيامد برِ شهريار

چنين گفت ك:«اين كودكِ شير فش

مرا, پرورانيد بايد, بكش

چو دارندگانِ تو را مايه نيست

مر او را بگيتي, چو من, دايه نيست»

بسي, مهتر؛ انديشه كرد اندران

نيامد همي بر دلش بر, گران

تهمتن ببردش بزاولستان

نشستنگهش ساخت در گلستان

سواريّ و تير و كمان و كمند

عنان و ركيب و چه و چون و چند

نشستنگه مجلس و مي گسار

همان باز و شاهين و يوز و شكار

ز داد و زبيداد و تخت و كلاه

سخن گفتن رزم و, راندن سپاه

هنرها بياموختش سر بسر

بسي رنج برداشت, و آمد به بر

سياوش چنان شد كه اندر جهان

همانند او كس نبود از مهان32

هنگامي كه كاووس همراي ميشود كه سياوخش بجنگ افراسياب برود:

ازآنپس گو پيلتن را بخواند

فراوان سخنهاي نيكو براند

بدو گفت:« هم زور ِ تو پيل نيست

چو گردِ پيِ رخش تو, نيل نيست

زگيتي هنرمند و خامُش تويي

كه پروردگارِ سياوش تويي...33

و در ادامه رستم ميپذيرد كه همراهي سياوش و سپه كشيِ سپاهِ ايران را بر عهده گيرد.

نكته اينجاست كه پهلوان نيرومند و هنرمند و پروردگار سياوخش به اعتراف كاووس, ابا اين هنرها خامُشي را دارا است و اين در سخن فردوسي بزرگ آمده است! آيا كسي را كه با پاژنامِ خامشي نامبردار شده است؛ ميتوان پرگوي دانستن؟

هنگام پادشاهي رستم در تورانزمين پند رستم به توس چنين است:

ورا گفت:« هركس كه تاب آورد,

اُگر نامِ افراسياب آورد

همانگه سرش را ز تن دور كن,

ازو كركسان را يكي سور كن

كسي كو خرد جويد و ايمني

نيازد سوي كيشِ اهريمني

چو فرزند, بايد كه داري بناز

ز رنج ايمن از خواسته بي نياز34

پهلوان بزرگ ايران آنچنان كه ديده شد درباره ي دشمنان خود دلسوزانه و بزرگوارانه مينگرد. تنها كساني كه به جنگ و زورگويي و اهريمن خويي ميپردازند بايد به سزاي كارِ ناپسندشان برسند؛ نه خردمندان و خرد جويان!

و اين پهلوان-بدوي از ديدگاه استاد خالقي مطلق- با آزاد انديشيش در برابر راي همگان كوتاه ميآيد و شرم ميكند و انجمني را بر پاي ميكند.

پس از آنكه تورانيان او را بيم ميدهند كه بيگنه خون مريز و ما تو را چاكريم و خون سياوش با راي ما ريخته نشد و از افراسياب بيزاريم:

چو بشنيد گفتار آن انجمن

بپيچيد بينا دلِ پيلتن

سويِ مرز قجغار باشي براند

سرانِ سپه را سراسر بخواند

شدند انجمن پيش او بخردان

بزگان و كار آزموده ردان

كه:« كاووس بي دست و بي پرّ و پاي

نشسته ست بر تخت بي رهنماي

گر افراسياب از رهي, بيدرنگ

يكي لشگر آرد به ايران به جنگ

بيابد بر آن پير كاووس دست

شود كام و آرام ما جمله پست

يكايك همه فام كين توختيم

همه بومِ آباد او سوختيم

كنون نزدِ آن پير خسرو شويم

چو رزم اندر آيد همه نو شويم

تهمتن چو بشنيد شرم آمدش

برفتن يكي رايِ گرم آمدش35

هنگامي كه در كينِ سياوخش ايرانيان از سپاه توران در كوهِ هماون پناه ميگيرند و كيخسرو از كارِ سپاهِ ايران آگاه ميشود:

بفرمود تا رستم پيلتن

خرامد بدرگاه با انجمن

برفتند زايران همه بخردان

جهانديده و نامور موبدان

سرِ نامداران سخن بر گشاد

ز پيكارِ لشكر بسي كرد ياد

برستم چنين گفت ك:«اي سرفراز

بترسم كه اين دولتِ دير ياز

همي برگرايد بسوي نشيب

دلم شد ز كردارِ او پرنهيب

تويي پروراننده ي تاج و تخت

فروغ از تو گيرد جهاندار و بخت

زمين, گردِ رخشِ تو را ياور است

زمان, بر تو؛ چون مهربان مادر است

ز تيغِ تو خورشيد بريان شود

ز گرز ِ تو ناهيد گريان شود

تو تا بر نهادي بمردي كلاه

نكرد ايچ دشمن به ايران نگاه...

... اميد سپاه و سپهبد به توست

كه روشن روان بادي و تن درست36

و در ادامه پس از اينكه رستم سر به فرمان شاه كيخسرو مينَهَد كيخسرو او را چنين ميستايد:

بدو گفت:« بي تو نخواهم زمان

نه اورنگ و تاج و نه گرز و كمان

فلك زيرِ خمّ كمندِ تو باد

سر تاجداران, ببند تو باد...37

رستم از آغاز جواني, جان و هستي و حتي فرزندش را در راهِ ايرانِ گرامي فدا ميكند! هيچگاه در هنگامه سختي و كشاكشهاي روزگار به پرگويي و پر خوري و پرنوشي و تن آسايي نپرداخته و همواره در ميدان كارزار دشمنان را شكست داده است! آنهم با نبردي مردانه! نه با نيرنگ(:حيله)!

گودرز پهلوان بزرگ ايران پس از آگاهي از آمدن رستم به كوه هماون آنجا كه فريبرز زودتر ميرسد تا خبر آمدنِ رستم را به ايرانسپه بدهد, به فريبرز ميگويد:

كنون تا نگويي كه رستم كجاست

ز غم ها نگردد مرا پشت راست38

رستم است كه غم را از دل پهلوانان ميزدايد و پشتشان را از غم شكست به نويدِ ياري و پيروزي راست ميكند.سخني برتر از اين؛ آيا ميتوان در ستايش رستم يافت؟ آنگاه كه در همين داستان, رستم بنزديك ايرانيان ميرسد:

چو گودرز روي تهمتن بديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

گرفتند مر يكدگر را كنار

زهردو بيامد خروشي بزار

بدو گفت گودرز ك:« اي پهلوان!

هشيوار و جنگي و روشن روان

همي تاج و گاه از تو گيرد فروغ

سخن هر چه گويي نباشد دروغ

تو ايرانيان را زمام و پدر

بهي هم زگنج و زتخت و كمر

چنانيم بي تو, كه ماهي بخاك!

بننگ اندرون سر, تن اندر هلاك

چو ديدم كنون خوب چهر تو را

همين پرسش گرم و مهر تو را

مرا سوگِ آن ارجمندان نماند

ببخت تو, جز روي خندان نماند39

پهلوان ايران هشيوار و جنگي و روشن روان و فروزنده ي تاج و گاه است, راست گوي است, و برای ايرانيان بهتر از پدر و مادر و شاه است؛ نه پر گو و پر خور و پر نوش و بدوي و نيرنگباز!

و در همان داستان هنگامي كه تورانيان در مييابند رستم بياري ايران آمده:

بدو گفت پيران كه:« بد روزگار

اگر رستم آيد بدين كارزار40

و در همين داستان پيران رستم را براي كاموس چنين وصف ميكند:

بدو گفت پيران كه:« اين خود مباد

كه او آيد ايدر, كند رزم ياد

يكي مرد بيني چو سروِ سهي

بديدار با زيب و با فرّهي

بسا رزمگاها كه افراسياب

ازو گشت پيچان و ديده پر آب

يكي رزم سازست, خسرو پرست

نخست او برد سوي شمشير دست

بكين سياوش كند كارزار

كجا او بپروردش اندر كنار

يكي جامه دارد ز چرم پلنگ

بپوشد زبر, اندر آيد بجنگ

همي نام ببرِ بيان خواندش

زخفتان و جوشن فزون داندش

نه سوزد در آتش, نه از آب تر

شود, چون بپوشد؛ برآيدْش پر

همي آتش افروزد از خاك و سنگ

نيارامد از بانگ و هنگامِ جنگ...»41

***

رستم حتي در هنگام نبرد هم ياريِ نيرويِ يزدان را از ياد نميبرد:

به نيرويِ يزدان ميان راببست

نشست از برِ رخش چون پيلِ مست42

نمازِ پهلوانِ تورانيان برستم:

چو بشنيد پيران از آنِ سرفراز

فرود آمد از اسپ و بردش نماز43

و يا ههمو ميگويد:

نگر تا چه؟ بيني تو داناتري!

برزم و بمردي تواناتري44

داناترين پهلوان توراني- يعني پيران- كه دشمنِ ايران هم است؛ رستم را- كه ميگويند پرگو, پر نوش, پر خور, بدوي و حيله گراست- داناترين و تواناترين ميداند!

سخن گفتن رستم با لشگر خويش در پادشاهي كيخسرو و هنگام جنگ براي كين كشيِ خونِ سياوش:

اُزين روي رستم يلان را بخواند

سخن هاي بايسته چندي براند:

«هنر مردمي باشد و راستي

زكژّي بود كمّي و كاستي

چو پيران بيامد برِ من دمان

سخن گفت با دردِ دل يك زمان

كه از نيكوي با سياوش چه كرد!

چه آمد به رويش زتيمار و درد؛

وليكن نخواهم كه بر دستِ من

شود كشته اين پير در انجمن

كه او را بجز راستي پيشه نيست

ز بَد, بر دلش هيچ انديشه نيست

گر ايدونكه باز آرد اين را كه گفت

گناه گذشته ببايد نهفت

ازآنپس مرا جاي پيكار نيست

به از راستي در جهان در كار نيست»

چو بشنيد گودرز بر پاي خواست

بدو گفت ك:«اي مهترِ داد و راست

ستونِ سپاهيّ و زيباي گاه

فروزان به تو, شاه و تخت و كلاه

سرِ مايه ي توست روشن خرد

روانت همي از خرد برخورد...

نخستين كه ما رزمگه ساختيم

سخن رفت و زين كار, پرداختيم

ز پيران فرستاده آمد برين

كه بيزارم از دشت و از رنج و كين

كه من ديده دارم هميشه پر آب

زگفتار و كردار افراسياب45

رستم جهان پهلوان در انجمن ياد شده, خرد, آزاد انديشي و راستي گوهرش را نشان ميدهد و هيچگاه بدِ دشمنِ راست كردار و نيك انديشِ خود را نميخواهد و نميجويد. آيا اين پهلوان با خصائل بدوي و حيله گري به نبرد ميپردازد؟

و در ادامه ي نبرد هنگامي كه تورانيان از سپاهِ ايران ميگريزند؛ رستم از پشت بر آنان يورش نميكند:

چنين گفت رستم به ايرانيان

كه:« اكنون ببايد گشادن ميان

غم و كامِ دل بيگمان بگذرد

زمانه دمِ ما همي بشمرد

سپاس از جهاندارِ پيروز گر

كزويست مرديّ و بخت و هنر46

سپس هنگامي كه افراسياب به چين و ماچين ميگريزد و تورانيان به سوي كشور خود باز ميگردند:

تهمتن بآواز گفت آن زمان

كه:«نيزه مداريد تير و كمان

پلنگ آن زمان پيچد از كين خويش

كه نخچير بيند به بالينِ خويش

همه جامه ي رزم بيرون كنيد

همه خوبكاري بافزون كنيد»47

هنگامي كه بيژن در توران گرفتار ميشود و كيخسرو در جامِ جهان نماي ميبيند كه بيژن زنده است و زوارش(:همراهش) منيژه؛ چنين ميگويد:

بدين چاره اكنون كه جنبد؟ زجاي!

كه خيزد؟-ميان بسته, اين را- بپاي!

نشايد جز از رستمِ تيز چنگ

كه از ژرف دريا برآرد نهنگ48

و آنگاه به رستم نامه اي مينويسد:

برستم يكي نامه فرمود شاه

نوشتن زمهتر, سوي نيكخواه

كه:«اي پهلوان زاده ي پرهنر

ز گُردانِ لشگر بر آورده سَرْ

دلِ شهرياران و پشتِ كيان

بفريادِ هر كس, كمر بر ميان

تويي از نياكان, مرا؛ يادگار

هميشه كمر بسته ي كارزار

سرِ پهلوانانِ لشكر پناه

بنزديكِ شاهان, ترا؛ دستگاه

گشاينده ي بندِ بسته تويي

كيان را سپهرِ خجسته تويي

ترا ايزد اين زور و مردي كه داد

دل و هوش و فرهنگ, و فرّخ نژاد؛

بدان داد؛ تا دستِ فرياد خواه

بگيري برآري زتاريك چاه...49

رستم جهان پهلوان در نامه ي كيخسرو پهلوان زاده, دلِ شهرياران و فرياد رسِ هر كس است و زور و دل و هوش و فرهنگ و فرخ نژاد را از ايزد گرفته تا به ياريِ فرياد خواهان بپردازد! آيا شايسته است پهلواني كه اين خصال را دارد؛ بدوي, پرگو, پر خور و پر نوش خوانده بشود؟

هنگامي كه در همين داستان رستم به كاخِ خسرو ميرسد:

بدو گفت خسرو:«دُرُست آمدي

كه از جانِ تو دور بادا بدي

گزينِ كياني و پشتِ سپاه

نگهدار ايران و لشگر پناه50

گرگين كه با فريبِ او بيژن گرفتار شده بود؛ رستم را ميستايد و خواهش ميكند, كه جانش را نجات بدهد:

چو گرگين نشانِ تهمتن شنيد

بدانست, كآمد غمش را؛ كليد

فرستاد نزديكِ رستم پيام

كه:«اي نيك پي, فرّخِ نيكنام...51

و در ادمه برستم ميگويد كه حاضر به همكاري براي پيدا شدن بيژن است و پهلوانِ ايران, رستمي كه گفته شده بدوي, پر خور, پرنوش و پر گوي است,؛ براي گرگين نزد كيخسرو چنين ميانجيگري ميكند:

بيامد تهمتن بگسترد پر

بخواهش برِ شاهِ خورشيد فر

ز گرگين سخن گفت با شهريار

ازآن گم شده بختِ بد روزگار

هرآنكس كه گردد زراهِ خرد

سرانجام پيچد ز كردارِ خود

سزد گر كني ياد, كردار اوي

هميشه به هر كينه پيكارِ اوي

اگر شاه بيند, بمن بخشدش

مگر اخترِ نيك بدرخشدش

برستم ببخشيد پيروز شاه

رهانيدش از بند و تاريك چاه52

و در پايان مردانگيِ پهلوان بدوي, پرخور, پر نوش, پرگو و حيله گر اينچنين نمايان ميشود كه پيش از رهاندن بيژن از چاه:

بدو گفت رستم ك:« بر جانِ تو

ببخشود, روشن جهان بانِ تو

كنون اي خردمندِ آزاده خوي

مرا هست با تو يكي آرزوي

بمن بخش گرگين ميلاد را

زدل دور كن كين و بيداد را53

و رستم هنگامي كه به ايران ميآيد، كيخسرو او را چنين ميستايد:

بر او آفرين كرد خسرو بمهر

كه جاويد بادا به كامت سپهر

خُنُك شهرِ ايران و فرّخ گوان

كه دارند چون تو يكي پهلوان

ازين هرسه برتر, سرِ بختِ من

كه چون تو پرستد همي تختِ من

تويي تاج ايران و پشتِ گوان

نخواهيم بي تو جهان, يكزمان54

هنگام نا اميد شدن كيخسرو از شاهي, زال و رستم به كاخِ خسرو ميآيند تا او را پند دهند و كيخسرو خطاب به زال آن دو را چنين ميستايد:

بدو گفت ک:« اي پيرِ پاكيزه مغز

همه راي و گفتارهاي تو نغز

زگاهِ منوچهر تا اين زمان

نيي جز بي آزار و نيكي گمان

همان نامور رستمِ پيلتن

ستونِ كيان, نازش انجمن

به پيشِ نياكانِ من كينه خواه

چو دستورِ فرّخ, نماينده راه...55

***

اما اسفنديار:

بر پايه ي گفتار استاد خالقي مطلق؛ از سوي گشتاسپ به اسفنديار شش بار وعده ي شاهي ايران داده شد, و هنگامي پيش از آغاز داستان رستم و اسفنديار, آنجا كه اسفنديار كه بخاطرِ بدگويي گرزم از سويِ گشتاسپ شاه زنداني شده بود, پس از آزادي در برابر اين سخن شاه كه ميگويد:« از كردگارِ جهان پذيرفتم كه هنگامي كه خشنود و شاد گشتم؛ سپارم تو را كشور و تاج و تخت و من پرستشگهي بر ميگزينم» پس اسفنديار, پدر را چنين مخاطب قرار ميدهد:

چنين پاسخش داد اسفنديار

كه:«خشنود بادا زمن شهريار

مرا آن بود تخت و تاج و سپاه

كه خشنود باشد جهاندار شاه...56

اما همين اسفنديار پس از پايان نبردش با ارجاسپ؛ در آغاز داستانِ رستم و اسفنديار با مادرش ناهيد اينچنين گفتگو ميكند و نشان ميدهد كه آنچه كه درباره ي فرمانبرداري اش و خشنودي شاه از او برزبان آورده؛ براست نبوده:

چنين گفت با مادر اسفنديار

كه:« با من همي بد كند شهريار

مرا گفت: چون كينِ لهراسپ شاه؛

بخواهي بمردي ز ارجاسپ شاه

جهان از بدان پاك بي خَو كني

بكوشيّ و آرايش نَو كني

همه پادشاهي و لشگر تراست

همان گنج با تخت و افسر تراست

كنون چون برآرد سپهر, آفتاب

سرِ شاه, بيدار گردد ز خواب

بگويم بدر, آن سخن ها كه گفت

زمن راستي را نشايد نهفت

اُگر هيچ تاب اندر آرد بچهر

بيزدان كه بر پاي دارد, سپهر؛

كه بيكامِ او تاج بر سر نهم

همه كشور ايرانيان را دهم

غمين شد ز گفتارِ او مادرش

همه پرنيان خوار شد بر برش

بدانست كان تاج و تخت وسپاه

نبخشد ورا نامبردار شاه

بدو گفت ك:« اي رنج ديده پسر

زگيتي چه جويد؟ دلِ تاجور!

مگر, گنج و فرمان و راي و سپاه

تو داري, بر اين بر, فزوني مخواه

يكي تاج دارد بسر بر, پدر

تو داري همه لشگر و بوم و بر

چو او بگذرد تاج و تختش ترا است

بزرگيّ و شاهيّ و بختش ترا است

چه نيكو تر از نرّه شيرِ ژيان

به پيشِ پدر بر, كمر بر ميان!»

چنين گفت با مادر اسفنديار

كه:« نيكو زد اين داستان, هوشيار

كه: پيشِ زنان, راز؛ هرگز مگوي

چو گويي سخن بازيابي بكوي

بكاري مكن نيز فرمانِ زن

كه هرگز نبيني زني رايزن»

پر آژنگ و اندوه شد مادرش

ز گفته, پشيماني آمد برش57

اسفنديار گفتارهايي كه با پدرش پيشتر بر زبان آورده بود؛ از ياد ميبرد و به مادرش بي شرمي ميكند و سترگ ميشود.آيا اين پهلوان, پهلواني بزرگ, سنجيده, خردمند و باراي و شرم و آزرم و دارايِ ويژگي هايي غيرِ بدوي و متمدّنانه است؟

و اما رستم پس از اينكه در مييآبد سهراب فرزندش را، به دست خود كشته است, در ميان زاري هايش آزرمِ مادر را از ياد نميبرد و از رجی كه به آن اشاره ميشود, آشكار ميشود كه سخت از مادرش حساب ميبرد:

نكوهش فراوان كند زالِ زر

همان نيز رودابه ي پر هنر58

از ديگر سو گشتاسپ هم كه نميخواهد پيش از مرگ پادشاهي را به فرزندش بدهد، بياري جاماسپ در مييآبد كه:

ورا هوش در زابلستان بود

بدستِ يلِ پورِ دستان بود

و همين اسفنديار كه فرمان مييآبد كه بايد به زابلستان برود تا با رستم بجنگد و دستِ او را ببندد, رستم را چنين ميستايد:

چنين پاسخش داد اسفنديار

كه:« اي پرهنر, نامور شهريار

همي دور ماني ز رسم كهن

بر اندازه بايد كه راني سخن

تو با شاه چين جنگ جوي و نبرد

ازآن نامداران برانگيز, گرد

چه جويي نبردِ يكي مرد پير

كه كاووس خواندي ورا شير گير

زگاه منوچهر تا كيقباد

دلِ شهرياران بدو بود شاد

همي خواندندش خداوند رخش

جهانگير و شير اوژن و تاجبخش

نه او در جهان نامداري نَو است

بزرگ است و با عهدِ كيخسرَو است

اگر عهد شاهان نباشد دُرُست

نبايد؛ ز گشتاسپ, منشور جُست»59

اما گشتاسپ اسفنديار را تحريك ميكند:

چنين داد پاسخ باسفنديار

كه:« اي شير دل پهلوِ نامدار

هر آنكس كه از راهِ يزدان بگشت

همان عهدِ او گشت چون بادِ دشت

اگر تاج خواهي زمن با كلاه

رهِ سيستان گير و بركش سپاه

چو آنجا رسي, دستِ رستم ببند

بيارش, ببازو؛ فكنده كمند

زواره, فرامرز و دستانِ سام

نبايد كه سازند پيشِ تو دام...60

اما درباره ي سخني از استاد خالقي كه در مصاحبه ی ياد شده فرموده اند:

«شخصيت رستم در داستان «رستم و اسفنديار» تا زماني كه به نيرنگ دست نزده يك شخصيت مثبت است. بعد از آن يك شخصيت منفي از نظر حماسه است چون به جادو پناه ميبرد و ارزش پهلواني اش را از دست ميدهد. اين اسفنديار است است كه يكبار بر رستم پيروز ميشود ولي او را نميكشد و به او ميگويد« بخشيدمت اما فردا كه آمدي يا دست به بند بده يا بجنگ, اما به جادو پناه مبر». رستم قول ميدهد كه چنين كند اما قول خودش را ميشكند و به جادو پناه ميبرد و اسفنديار در اثر تعللش در اينكه يك پهلوان خودي را نبايد كشت, كشته ميشود. اسفنديار در عين اينكه ميخواهد وظيفه اي را كه شاه به او محول كرده, انجام دهد نميخواهد پهلواني را كه در راه ايران خدمت كرده بكشد هرچند كه ميتواند؛ هم ميتواند دستش را ببندد و هم ميتواند او را بكشد و البته همين تعلل و خرد و احساسات باعث از بين رفتن او ميشود.»

چند سخن بايسته مينمايد:

نه تنها ارجاسپ و گشتاسپ ميدانند اسفنديار در زابلستان بدست تهمتن كشته ميشود؛ گويي ناهيد-مادر ِ اسفنديار- و خود اسفنديار ميدانند كه راهِ سيستان بي باز گشت است:

پاسخ اسفنديار به گشتاسپ پس از يافتن فرمان بستنِ دستِ رستم ببند و آوردنش به پايتخت:

چنين داد پاسخ يل اسفنديار

كه:« لشگر نيايد مرا, خود؛ بكار

گر ايدونكه آيد زمانم فراز

به لشگر, ندارد جهاندار؛ باز»61

و مادرِ اسفنديار به او ميگويد:

چنين گفت با فرّخ اسفنديار

كه:«اي از كيان جهان يادگار

ز بهمن شنيدم كه از گلْسِتان

همي رفت خواهي بزاولستان

ببندي همي رستمِ زال را؛

خداوندِ شمشير و كوپال را!

مده از پيِ تاج, سر را به باد

كه با تاج, شاهي ز مادر نزاد

كه نفرين برين تخت و اين تاج, باد

براين كشتن و شور و تاراج باد

سپه يكسره بر تو دارند چشم

ميفكن تن اندر بلاها, بخشم

جز از سيستان در جهان جاي هست

دليري مكن, تيز منماي دست

مرا خاكسارِ دو گيتي مكن

ازين مهربان مام, بشنو سخن!»62

ديده شد كه آشكارا در شاهنامه آمده است كه پيش از رفتن اسفنديار به زابلستان؛ جاماسپ, گشتاسپ, خودِ اسفنديار و مادرش؛ رفتنش را براي در بند كردن رستم راهي بي بازگشت ميدانند كه قطعاً نتيجه آن كشته شدنش بدستِ رستم است.

و باز ستايشي ديگر رستم را, از زبانِ اسفنديار, و اين بار نزدِ مادرش ناهيد:

چنين پاسخش داد اسفنديار

كه:« اي مهربان, اين سخن ياد دار

همان است رستم كه داني همي!

هنرهاش را گر بخواني همي؛

نكوكارتر زو بايران كسي؛

نيابي, اُگر چند پويي بسي!

چنو را, ببستن نباشد روا!

چنين بد, نه خوب آيد از پادشا!..63

اما باز مادرش به او يادآوري ميكند كه كشته ميشود؛ و راهِ سيستان راهِ مرگ و بي بازگشت است:

بباريد خون از مژه مادرش

همه پاك بركند موي از سرش

بدو گفت ك:«اي ژنده پيل ژيان

همي خوار گيري, ز نيرو؛ روان

مبر پيشِ پيلِ ژيان, هوشِ خويش

نهاده, بدين گونه؛ بر دوشِ خويش!

اُگر, زين نشان؛ راي تو رفتن است

همه كام بد گوهر اهريمن است؛

بدوزخ مبر كودكان را بپاي

كه دانا, نخواند ترا؛ پاكراي»64

نكته ي ديگر آنكه همين اسفنديار هنگامي كه ميخواهد به سيستان فرستاده اي بفرستد, در انجمنِ يارانش رستم را, چنين ميستايد:

بياران چنين گفت ك:«ز راي شاه

بپيچيدم و دور گشتم ز راه

مرا گفت بر كارِ رستم پسيچ

ز بند و زخواري مياساي هيچ

نكردم, نرفتم, به راي پدر

كه اين شير دل مردِ پرخاشخر؛

بسي رنج دارد, به جاي سران

جهان راست كرده بگرز گران

همه شهر ايران بدو زنده اند

اگر شهريارند و گر بنده اند...65

و بهمن اسفنديار هنگام رفتن به زابل, زال را ميبيند و اين چنين با ستايش رستم را ميجويد:

سرِ انجمن پورِ دستان كجاست؟

كه دارد زمانه، بدو پشت راست!66

در اين ميان بهمن پيغام پدرش را برستم ميدهد, و رستم پاسخي باسفنديار ميفرستد, و پس از آن رستم بديدار اسفنديار ميرود, سپس اسفنديار رستم را به مهماني نميخواند, و در ديدار پسين, رستم و دوده اش را خوار ميكند و اهريمني جلوه ميدهد, و تهمتن در پاسخ بزرگي نژاد و كارهاي خود و پدرانش را برميشمارد, و مجموعه اي از كنش ها و واكنش ها دو پهلوان ايراني را به ميدان كارزار ميكشاند.

اما اينكه استاد خالقي مطلق فرموده اند:« وقتي رستم به او ميگويد كه تو را به طمع تاج و تخت به جنگ من فرستادند در جواب ميگويد كه در دين و آيين من نيست«كه ايرانيان را به كشتن دهم/ خود اندر جهان تاج بر سر نهم» اين از بيتهايي است كه مو را برتن دشنه ميكند. اسفنديار ميگويد من كسي نيستم كه ايرانيان را به كشتن بدهم كه خودم پادشاه بشوم و مساله من, تاج و تخت نيست.»

از ديدگاهِ اين نگارنده نادرست به نظر ميرسد.چرا كه اسفنديار اين بيت را در پاسخ به گفتاري كه استاد, فرمودند:«رستم به او ميگويد كه تو را به طمع تاج و تخت به جنگ من فرستادند » نميگويد؛ بلکه آن بيت در جاي ديگري آمده است:

چنين گفت رستم بآوازِ سخت

كه:«اي شاهِ شادان دل نيكبخت

ازين گونه مستيز و بد را مكوش

سوي مردمي ياز و بازار هوش

اگر جنگ خواهي و خون ريختن

براين گونه سختي بر آويختن

بگو تا سوار آورم زاولي

كه باشند با خنجرِ كاولي

براين رزمگه شان به جنگ آوريم

خود ايدر زماني درنگ آوريم

بباشد بكام تو خون ريختن

ببيني تكاپوي و آويختن

چنين پاسخش داد اسفنديار

كه:« چندين چه گويي سخن نابكار

ز ايوان بشبگير برخاستي

ازين تند بالا مرا خواستي

چرا ساختي بند و مكر و فريب

همانا بديدي؟ بتنگي نشيب

چه بايد مرا جنگِ زاولستان

اُگر جنگ ايران و كاولستان

مبادا چنين هرگز آيين من

سزا نيست اين كار در دين من

كه ايرانيان را بكشتن دهم

خود اندر جهان تاج بر سر نهم67

خود آشكار است كه آن بيت با گفتاري از استاد خالقي مطلق كه در ادامه و پيش از آن, آمده سازگار نيست و بر نگارنده آشكار نشد كه چرا استاد گرامي بيتي را كه با گفتارشان ارتباطي ندارد در مصاحبه ي خود ميآورند؟ چه بسا خوانندگاني كه بخاطرِ سابقه ي درخشان و طولاني ِ علمي آن استاد و گفتارهاي نغزشان, علي رغم ميل استاد خالقي مطلق؛ سخن ايشان را وحي منزل تلّقي كرده اند, و بدنبال اين بيت در شاهنامه نرفته اند تا دريابند كه چنين پرسش و پاسخي كه استاد فرمودند, ميان رستم و اسفنديار اصلاً صورت نگرفته, و بيتِ ياد شده مربوط به بخشي ديگر از گفتارهاي رستم و اسفنديار است.

اما آنچه كه درباره ي پناه بردن رستم به جادو ميتوان گفت اينست كه خودِ اسفنديار, نيز بنابر روايات بدست زرتشت رويين تن شده بود, كه اين كار چون در روايات زرتشتي آمده و رنگ و بويي ديني يافته, بگمان كسي نميرسد كه آن را هم ميتوان جادو فرض كرد, منتها بخاطر تلاش گشتاسپ و پسرش در اشاعه و حمايت زرتشتي گري باعث شد كه در روايات ديني ستوده شوند.حتي بازتاب رويين تني اسفنديار در شاهنامه هم آمده است:

گفتگوي رستم و اسفنديار:

تو از پَهْلَوِ خويش بشنيده اي

بگفتار ايشان بگرويده اي؛

كه:« تيغ دليران بر اسفنديار

بآوردگه بر نيايد بكار»68

اينكه پهلواني براي تن در ندادن به ننگ و خواري دربرابر كسي كه رويين تن گشته و در نبرد ناجوانمردانه اي كه به خاطرِ رويين تنيِ همآوردش تير و تيغش بر او كارگر نيست, در آخرين مرحله پس از يك بار جستن از مرگ, و بارها لابه و زاري و پند به همنبرد پهلوانش؛ به سيمرغ كه ياور و يار ِ خاندانش است پناه ببرد؛ اشكالي دارد؟

چرا رويين تني اسفنديار جادو گمان نشده اما ياري رستم از سيمرغ, نيرنگ و فريب و جادو؟ آيا بخاطرِ اينكه استادِ گرامي دكتر جلال خالقي مطلق, پهلوانِ موردِ علاقه شان- كه هر چند همانگونه كه پيشتر گفته شد نظر شخصيِ ايشان برايِ خودشان محترم و عزيز است- اسفنديار است, رويين تني او جادو نيست, و ياري رستم از سيمرغ, فريب و نيرنگ وجادو, و بعد نتيجه اي بدين سان از سوي ايشان بازتاب يابد كه:« شخصيت رستم در داستان «رستم و اسفنديار» تا زماني كه به نيرنگ دست نزده يك شخصيت مثبت است. بعد از آن يك شخصيت منفي از نظر حماسه است چون به جادو پناه ميبرد و ارزش پهلواني اش را از دست ميدهد»

اما اينكه استاد فرمودند:« رستم پس از پناه بردن به جادو و كشتن اسفنديار به جادو و نيرنگ ارزش پهلواني اش را از دست ميدهد»

شگفت است, كه همين اسفنديار به هنگام مردن, فرزندش بهمن را با زنهار خواهي به رستم ميسپارد, و او رستم را بهترين پناه و تنها كسي ميداند كه بايستگيِ آموزش دادن بهمن را براي پادشاهي دارد, و پهلوان ما بي آنكه به بهمن پرگويي و پر نوشي و پر خوري و فريبكاري و نيرنگ و بدوي گري يبياموزد آماده ي شاهيش ميكند, همانگونه كه سياوش را پرورش داده بود. اما اين جادو پيشگي و نمك نشناسي از دوده ي اسفنديار سر ميزند, كه پس از مرگ جهان پهلوان رستم, بهمن خاك زابل را به توبره ميكشد و زالِ خردِ ايران را به بند ميكشد و اگر پشوتن گرامي نبود, آشكار نبود كه چه بر سر پهلوان دانا و پيرسرِ ايران ميآمد.

همين پشوتن هنگامي كه اسفنديار به نبرد رستم ميرود او راپند ميدهد و رستم را چنين ميستايد:

...شنيدم همه هرچه رستم بگفت

سخن هاش با مردمي بود جفت

نه سايد دو پاي ورا بندِ تو

نه انديشد از فرّ و اورند تو

سوارِ جهان پورِ دستانِ سام

ببازي سر اندر نيارد بدام...69

باز هم پشوتن به برادر اطمينان ميدهد كه نميشود دست و پاي رستم را در بند كرد, او سخن هاش با مردمي جفت است, و به بازي-كنايه به گشتاسپ و اسفنديار است كه دام آنان براي در بند كردن رستم, نزدِ تهمتن به مانند بازي است- سر به دام نميدهد.اما اسفنديار سخن هيچ كس را نميشنود, و شهوت قدرت و پادشاهي زودتر از تير گز, او را كور كرده بود...

آه اسفنديار مغموم...

درباره ي اينكه استاد خالقي مطلق فرموده اند:« رستم در حماسه هاي پيش از اسلام نقش چنداني نداشته. قهرمانان بزرگ حماسه هاي ايراني عبارت بودند از زرير, اسفنديار, گرشاسپ, طوس, گيو و گودرز. رستم يك پهلوان سكايي است كه در حماسه هاي مركزي چندان نقشي ندارد. در مأخذ فردوسي كه شاهنامه ي ابو منصوري است, كارهاي پهلواني رستم را وارد كتاب ميكنند و از آنجا بدست فردوسي ساخته ميشود سپس به عنوان قهرمان ملي ايران شناخته ميشود. بنا بر اين رستم از زمان شاهنامه فردوسي قهرمان ملي ايران ميشود و البته به حق. چون بدست فردوسي خوب پرورده شد اما خود اوپيش از اين چنين مقامي نداشته است.»

اکنون سخني چند بايسته مينمايد:

1- « پيداست كه رستم و زال در داستانهاي ملي ما از پهلوانان سيستان و زابل اند. ... شكل اصلي نام رستم يعني رتستخم يا<رئوتَ ستخم> به تمام معني ايراني است و جزو< ستخم, ستهم و تهم> كه به معني زور مند است؛ در نام <تَخْمَ اُرُب> و<تخم سپاد> نيز ديده ميشود. همچنين است, نام مادر او, <رُتابَك> كه در شاهنامه رودابه شده و نولدكه اين نام را از اسامي اصيلِ ايراني دانسته است.

...موسي خورني(موسيس خورن) كه عهد او را با اختلاف از قرن پنجم تا قرن هشتم ميلادي نگاشته اند, از رستم نام برده و گفته است: نيروي او, برابر با 120 فيل بوده است. ارامنه تنها ملتي از ملل غير ايراني نيستند كه از داستان رستم آگاه بوده باشند, بلكه, ساير ملل نيز از آن آگاه بودند.

در فصل 31 از نسخه ي هندي بندهش(فقرات 36-41) مطلب تازه اي درباب خاندان رستم مييابيم كه دليل است بر قدمت داستان اين خاندان؛ خاصه زال و رستم, و آن چنين است:

<سام> شش جفت فرزند داشت, كه از هر جفتي يكي پسر و ديگري دختر و هر دو را يك نام بود...هريك از شش پسر سام, سلطنت يكي از ولايات او را داشته اند و مركز آن ولايات در مشرق ايران واقع بود, دستان, بر ولايت سگان سي(سيستان) حكومت ميكرد و رستخم و <اُورْوارگ>(زواره) از پسران او بودند.

با توجه به اين روايت, بايد يقين داشت كه داستان دستان و رستم و زواره كه در شاهنامه آن همه از ايشان ياد شده, داستاني مستحدث نبوده و از آن در روايات قديمه ي ملي نيز سخن رفته است. زيرا چنانكه ميدانيم, مآخذ كتب مذهبي پهلوي , اغلب نسكهاي اوستاي عهد ساساني و روايات مذهبي قديم بوده است»70

2- بايسته مينمايد كه به اين نكته نگريسته شود, كه اين آگاهي از راهِ نامه هاي عربي و اسلامي تا به امروز رسيده كه داستانها و روايات رستم در حيره رواج داشت, و شخصي با نام نضربن حارث, براي مقابله با پيامبر داستانهاي رستم و اسفنديار و... را در ميان اعراب ميخوانده, و اين خود نشان ميدهد كه اهميّت رستم در ايران قبل از اسلام به قدري قابل توجه بوده كه داستانهاي مربوط به پهلواني هاي او در حدّي دانسته شده كه بتوان با آن به معارضه و مبارزه با سخنان پيامبر اسلام پرداخت, نه داستانهاي پهلواناني چون توس و گرشاسپ و زرير و گودرز و اسفنديار و چند تن ديگر كه استاد خالقي مطلق آنها را پهلوانان مهم و اصلي ايران باستان ميدانند.71

«داستان جنگ ميان رستم و اسفنديار كه... در كتاب < رُسْتَخم اُ سْپَنديات> مدون بود كه بنا بر نقل ابن نديم جبلة بن سالم آنرا به عربي در آورده بود. احتمالاً ابن المقفع مطلبي را كه صاحب نهاية الارب ازو نقل كرده است, از همين كتاب گرفته بود...» 72

كريستين سن به نقل از مسعودي مينويسد:

«ذكر اين وقايع و همه ي آنچه مربوط بجنگها و فتوحات پياپي و مشترك ايرانيان و تركان است, و مرگ سياوش و سرگذشت رستم پسر دستان, بتمامي و تفصيل در كتاب موسوم به السكيسران مذكور است كه آنرا ابن المقفع از پهلوي به عربي در آورد. در همين كتاب سرگذشت اسفندياذ پسر گشتاسپ پسر لهراسب(بهراسف) كه به دست رستم كشته شده است, و جنگي كه بر اثر آن رستم بدست بهمن پسر اسفندياذ هلاك شده, و چند داستان شگفت انگيز ديگر از تاريخ قديم ايران ديده ميشود. ايرانيان بر اين كتاب بديده ي تعظيم مينگرند, بسب اطلاعاتي كه درباره ي شاهان و عادات نياكانشان در آن محفوظ مانده است»73

شگفتا كه اگر ايرانيان كتابي را كه بويژه ذكر پهلواني هايِ رستم و پهلوانان ديگر سيستان در آن آمده بزرگ ميشمردند, پس چگونه بايد گفت كه: «رستم در حماسه هاي پيش از اسلام نقش چنداني نداشته»؟

خود كريستين سن از گفتار مسعودي در مييآبد كه:

«از اينجا معلوم ميشود كه رستم در كليه ي وقايع مزبور نه تنها در خداينامه, بلكه در كتاب سكيسران فرد مؤثر بوده است»74

با توجه به گفتار هاي ياد شده آيا ميتوان اين اجازه را به خواننده داد كه در باره ي اين سخن اسناد خالقی مطلق كه:« رستم در حماسه هاي پيش از اسلام نقش چنداني نداشته. قهرمانان بزرگ حماسه هاي ايراني عبارت بودند از زرير, اسفنديار, گرشاسپ, طوس, گيو و گودرز. رستم يك پهلوان سكايي است كه در حماسه هاي مركزي چندان نقشي ندارد. در مأخذ فردوسي كه شاهنامه ي ابو منصوري است, كارهاي پهلواني رستم را وارد كتاب ميكنند و از آنجا بدست فردوسي ساخته ميشود سپس به عنوان قهرمان ملي ايران شناخته ميشود. بنا بر اين رستم از زمان شاهنامه فردوسي قهرمان ملي ايران ميشود و البته به حق. چون بدست فردوسي خوب پرورده شد اما خود اوپيش از اين چنين مقامي نداشته است.» ترديد كند؟ داوري با خواننده ي گرامي و فرهيخته!

3- درباره ي اينكه نقش رستم در حماسه ها و نوشته هاي قبل از اسلام به اندازه ي نقشي كه براي او در شاهنامه ي فردوسي ذكر شده؛ نيست- و نگارنده با آن مخالف است-استاد روانشاد, دكتر مهرداد بهار ديدگاه جالبي دارند:

«ظاهراً بر ميآيد كه در ايران دو سنت داستاني درباره ي گشتاسپ وجود داشته داست: يكي سنتي است كه موبدان زردشتي حافظ و ناقل آن بوده اند و بنابر آن او شاهي نيرومند و دادگستر بوده است. روايت دوم به ظاهر متعلق به مردم بوده است كه در شاهنامه منعكس است و بر اساس آن گشتاسپ نه چندان عادل كه ستمگر بوده است.او مردي حسود, خودخواه و نيرنگ باز بود و در برابر تورانيان قادر به دفاع از ميهن نبود و فرزند خود, اسفنديار, را آگاهانه به كشتن داد و سعي داشت پهلوان نامي ايران, رستم, را با تحقير و توهين, دست بسته به دربار خود احضار كند.

در مجموع, داستان گشتاسپ در شاهنامه يكي از موارد معدودي است كه انعكاس تاريخي وقايع اجتماعي و تضادهاي طبقاتي را حفظ كرده است»75

در اينجا ميتوان به نظر شپيگل هم فكر كرد كه نوشته است:« نويسندگان اوستا, رستم را ميشناختند اما به عمد ازو نامي نياورده اند, زيرا, رفتار او مطبوع طبع زرتشتي نبوده است؛...»76

اما عقيده ي كريستين كاملاً متفاوت است:

«در قرن پنجم و ششم و هفتم ميلادي اشخاصي معروفند, كه نام قدما را مثل سياوخش و خسرو و رستهم(رستم) گرفته اند, اين اتخاذ دليل است بر علاقه جديدي كه مردم دوره ساساني نسبت به داستانهاي پر افتخار قديم حاصل كرده بودند.در همين سه قرن اخير داستانهاي قديم بصورت قطعي, چنانكه در خوداي نامگ ضبط شده, در آمده است.»77

4- آثار بر جاي مانده به خط و زبان سغدي آگاهي ژرف سغديان باستان را با داستانهاي كهن ايران و بويژه داستان پهلواني هاي رستم, نشان ميدهد, و اين آشنايي سغديان, ارمنيان, و عربان در پيش از اسلام با داستانهاي ايراني و بويژه با داستانهاي رستم, همه پيش از نوشته شدن شاهنامه منثور ابومنصوري و شاهنامه فردوسي بوده است!

«انتشار آثاري كه به خط سغدي نوشته شده ميرساند كه سغديان در پروراندن و تكامل موضوعهايي كه بعداً وارد گنجينه ادب فارسي گشت نقش بزرگي ايفا نموده اند- و هر روز كه بگذرد اين نقش نمايانتر ميگردد. در يكي از قطعات سغدي موضوع جنگ رستم پهلوان نامي حماسي با ديوان...محفوظ مانده است.78

رستم دراين متن با صفاتي چون پر فرّ و جلال و دلير و پهلوان كه ديوان از او ميهراسند ستوده شده است.79

5- «واژه ي réxéš رِخِشْ در زبان عبري كه برابر با اسب تندرو و اسب اصيل است, و اُوالد و به پيروي از او نولدكه(حماسه ملي ايران) بر اين پندار بودند كه واژه عبري réxéš با واژه ي فارسي رخش= اسب بي پيوند نيست.»80

از طرفي منبع پيشين درباره ي پيوند واژگان و فرهنگ آريايي و سامي اشاره بر اين دارد كه:« كه درباره ي اين پيوند, به دشواري ميتوان سخن گفت, چرا كه آن خود يكي از تاريكي هاي تاريخ يا بهتر گفته شود پيش از تاريخ است... هرچه هست در دوره ي تاريخي همه چيز با پيدايي كوروش آغاز ميشود»81

استاد فريدون جنيدي درباره ي واژه ي رخش در زبان عبري چنين داوري كرده اند:

پيداست كه اين نام از نام ويژه ي رخش رستم گرفته شده است, و رخش در زبان فارسي و پهلوي رنگارنگ است و در اين گفتار فردوسي چنين آمده است:

تنش پرنگار از كران تا كران چو برگِ گل سرخ بر زئفران

اين نيز شايسته ي ياد آوريست كه ازميان انبوه نامهاي اسب همچون گلرنگ, شبديز, خنگ, بور, ابرش... آنان بويژه با مهر رستم, تنها نامِ رخش را بر گزيده اند!

چنين ياد كرد از داستانهاي شاهنامه نيز در فرهنگ آنان ديده ميشود, همچون بخش كردن جهان از سوي فريدون, ميان سه پسر چنانكه نوح نيز چنين داستان دارد. يا گذشتن بر آتش سياوخش و آذر, يا دلدادگي سودابه به سياوخش و زليخا به يوسف! چنين پيدا است كه با پديد آمدن كيش تازه, ميان يهوديان, نرم نرم, افسانه هاي تازه, جاي داستانهاي شاهنامه را گرفته است.»82

پس اگر با اين ديد نگريسته شود كه دستِ كم زمان ارتباط فرهنگ سامي و آريايي 2500 سال پيش است, و از طرفي واژگاني از قبيل رخش با آگاهي از داستانهاي شاهنامه در آن دوران به فرهنگ و زبان عبري وارد شده؛ شايد اين داوري بر زبان جاري گردد كه: اگر در فرهنگ سامي 2500 سال پيش داستانهاي شاهنامه يا حدّاقل رستم شناخته ميشده؛ دور نتواند بودن كه در ايران هم قدمت داستانهاي رستم به آن زمانهاي كهن ميرسيده.

6-اين گواهي نتيجه ي تلاش استاد گرامي دكتر خالقي مطلق است:

گريگور ملقب به ماگيستروس و از تخمه ي بزرگ و قديم پهلووني ارمنستان كه نژاد خود را به اشكانيان ميرساند, يكي از انديشمند ترين نويسندگان ارمني است. ... در سال 1058 ميلادي در گذشت... در قسمتي از نوشته هاي گريگور كه درباره ي افسانه هاي ايراني است از رستم و پهلواني هايش ياد ميشود كه بسيار جالب توجه مينمايد.83

اگر پيرامون هزار سال پيش در ادامه ي نوشته هاي موسي خورني-قرن 5تا8- كه در آن نيز از رستم ياد شده و پيشتر آورده شد, باز درنوشتارهاي ارمني از رستم و عظمتش ياد بشود, آيا نبايد دريافت كه نويسندگان ارمني با آگاهي از منابع پيش از اسلام به ذكر داستان پهلواني هاي رستم پرداخته اند؟ و آيا سبب نميشود كه گمان كرد رستم در حماسه هاي مكتوب و شفاهي ايران باستان و هزاره ها پيش از شاهنامه ي ابومنصوري و فردوسي, نقشي اصلي داشته؛ و جهان پهلوان ايران بوده است؟

7- يك گواه ديگر كه نشان ميدهد رستم و پهلواني هايش در ادبيات باستاني ايران بسيار مورد توجه بوده, بندي, از سرودِ درختِ آسوريك است كه به گواه همه ي پژوهشگران زبانهاي ايراني ميانه ي غربي, متعلق به عصر پارتي و اشكاني بوده و در بخشي از متن كه مفاخره و مناظره بز و نخل است, بز به نخل ميگويد:

«شكنج از من كنند كه(با آن) بندند زينان

كه رستم و اسفنديار بر(آن) نشينند»84

اگر در نوشته اي باز مانده از عصر پارتي نامِ رستم و اسفنديار ذكر ميشود, آيا نبايد تصور كرد كه يادِ رستم در 2000 سال پيش و يا حتي بيشتر در نزد ايرانيان؛ شناخته شده, گرامي و بزرگ بوده و پهلواني هايش از هزاره ها پيش -از نگارش شاهنامه فردوسي و منبعش شاهنامه ابومنصوري- نقل محافل ايرانيان بوده است؟

8-گواه پاياني سخن شگفتي است از نامه ي گرامي بن دهش85, كه به باورِ همه ي پژوهشگران, بيشتر بخشهاي اين متن در حقيقت از رويِ منبعي اوستايي با نامِ دامدات نسك نوشته شده است:

بخش هژدهم از بندهش, درباره ي گزند(ي كه) هزاره هزاره به ايرانشهر آمد :

... در شاهي كاوس, در همان هزاره, ديوان ستيزه گر شدند و اوشنَر به كشتن آمد و انديشه ي (كاوس) را گمراه كردند تا به كارزار آسمان شد و سرنگون فرو افتاد, فرّه از او گرفته شد. پس, به اسب و مرد جهان لگد كوب كردند.يكي كه(او را) زين-گاو خوانند, كه زهر به چشم داشت, از تازيان به شاهي ايرانشهر آمد. به هر كه به بد چشمي نگريست, كشته شد. ايرانيان افراسياب را به خواهش خواستند تا(باز) گشت و آن زين-گاو را كُشت و (خود) شاهيِ ايرانشهر كرد. بس مردم را از ايرانشهر بُرد و به تركستان نشاست. ايرانشهر را ويران كرد و بياشفت, تا رستم از سيستان(سپاه) آراست و هاماورانيان را گرفت, كاوس و ديگر ايرانيان را از بند گشود. با افراسياب, به اوله رودبار, كه سپاهان خوانند, كارزاري نو كرد. از آن جاي(وي را) شكست داد. بس كارزار ديگر با (وي) كرد تا(وي را) بسپوخت, به تركستان افگند؛ ايراشهر را از نو آبادان كرد»86

اين سخن كه سخت اثر گذار است؛ ارزش كارِ رستم را نمايان ميكند, و آشكاركننده ي اين است كه رستم در نوشته هاي ايراني پيش از اسلام بزرگترين پهلوان همه ي روزگاران ايران و نماد كردار نيك است! او مرد اَهرو و پاكي است كه زمين ويران را از بدان ميگيرد و به نيكان ميسپارد و آبادان ميكند ايران را! اكنون سخنان اخترماران كه اختر فرزندِ زال و رودابه را جُستند و گفتند به ياد بياوريم:

ببرّد پيِ بدسگالان زخاك

بروي زمين بر نماند مغاك

گفتارهايي را كه از مينوي خرد و ونديداد در آغاز اين نوشنار آمد بياد بياوريم

سخن بلند رستم را بهنگام كشته شدنش بياد بياوريم كه بدون اينكه به خود و جانش بيانديشد ايران پرستانه ميگويد:

بدو گفت ك:«اي مرد بدبخت و شوم

زكارِ تو ويران شد آباد بوم

آري براستي كه نويسندگان دامدات نسك، بندهش و شاهنامه بخوبي ميدانستند كه پس از رستم, آباد بوم ويران ميشود:

«در همان هزاره, چون شاهي به بهمن اسفندياران رسيد,(ايرانشهر) ويران شد. ايرانيان به دست خود نابود شدند و از تخمه ي شاهي كس نماند كه شاهي كند...»87

اميد است كه اين نوشتار توانسته باشد گوشه اي از حقايق را درباره ي پهلوان همه ي روزگاران ايران, رستم جهان پهلوان روشن كرده است.

بي شك اگر بزرگی، نام و پهلوانيِ كسي تنها از زمان سرايش شاهنامه در ادبيات و فرهنگ ايراني وارد شده باشد, نميتواند كه با گستردگي ِ بسيار با جان و روان دانشمندان, شعرا, عرفا و گونه گونه مردم خاصه و عامه ارتباط برقرار كند يكي از پربسامد ترين نامهاي بزرگان ايران باستان در نوشته ها و گفتارهاي ايرانيان با هر گونه مذهبي گردد.

شايسته است با گراميداشتِ ياد رستم جهان پهلوان و بيتي از مولانا جلال الدين بلخي اين نوشتار به پايان برسد:

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

4تير 1388 خيامي

پانويس:

1- دفتر نخست شاهنامه، ويرايش فريدون جنيدي، ص 203.

2-مينوي خرد، ترجمه ي احمد تفضلي، صفحه ي 29. مرحوم تفضلي درباره ي حيوانات موذي چنين نوشته اند كه: در متن هاي پهلوي خْرَسْتَر(=خْرَفَسْتَر) : حيوان موذي و زيان آور، خصوصاً خزندگان.

3-فرگرد سوم از ونديداد، بندِ 10، اوستا كهنترين سرودهاي ايرانيان، گزارش و پژوهش جليل دوستخواه، صفحه ي677، استاد دوستخواه در زير نويس شماره ي 2 همانجا درباره ي لانه هاي آفريدگان اهريمن مينويسد: جايي كه «خرفستران» بسيار در آن هست.

4- دفتر سوم شاهنامه، ص 576.

5- پيشگفتار بر ويرايش شاهنامه فردوسی، فريدون جنيدي، ص 193.

6-دفترنخست،ص299.

7-همان، صص 243و 244.

8-همان، صص 319 و 320.

9-همان، صص 348 و 347.

10- همان، ص 349.

11-همان، ص 350.

12-همان، صص 358 و 359.

13-همان، ص 381.

14-همان، دفتر سوم، ص 432.

15- همان، ص 435.

16- بنگريد به حقوق جهان در ايران باستان، فريدون جنيدي، بخش زينهار خواهي.

17- دفتر دوم شاهنامه، همان، ص 448.

18-همان.

19- همان، ص 444.

20-همان، ص 445.

21-همان ص 448.

22-همان، ص 451.

23-همان، ص457و 458.

24-همان ص 459.

25- همان، دفتر نخست، ص 382.

26-همان، ص 95.

27- همان، ص 415.

28-همان، ص 416.

28-همان، ص 416.

29-همان،ص 426.

30_همان، ص 428.

31- همان، ص 440.

32-همان، دفتر دوم، ص 17.

33-همان، ص44.

34- همان، ص 167.

35-همان، صص 168 و 169.

36-همان،صص 351 و 352.

37-همان، ص 353.

38-همان، ص 370.

39-همان، ص 379.

40-همان، ص 382.

41-همان، صص 390و 391.

42-همان، ص 394.

43-همان، ص 408.

44-همان، ص 410.

45-همان صص418-420.

46-همان، صص 437-439.

47-همان،صص 470 و 471.

48-همان، ص 516.

49-همان، صص 516و 517.

50-همان، ص 525.

51-همان، ص 527 .

52-همان، ص 529.

53- همان، ص540.

54-همان، ص 550.

55-همان،دفتر سوم، ص 292.

56-همان، ص 427.

57-همان، صص 485و 486.

58-همان، دفتر نخست، ص 476.

59-همان، دفتر سوم، ص 492.

60- همان، ص 490.

61- همان، ص 490.

62-همان، ص 492.

63-همان، ص 492.

64-همان،صص 492 و 493.

65-همان،ص 494.

66-همان، ص 498.

67-همان، ص 535، ابياتي كه در این نوشتار ايتاليك و كج تايپ شده اند، در ويرايش فريدون جنيدي همينگونه است. ذكر اين نكته ضروري است كه در ويرايش فريدون جنيدي بر روي شاهنامه ي فردوسي ابيات الحاقي به زير نويس نرفته اند و در همان متنِ اصلي به گونه ي كج و ايتاليك تايپ شده اند.

68-همان، ص 527.

69-همان، ص 511.

70-نهادينه هاي اساطيري در شاهنامه ي فردوسي، دكتر مهوش واحد دوست،صص 253 و 254.

71- براي آگاهي بيشتر بنگريد به :راه هاي نفوذ فارسي در فرهنگ و زبان عرب جاهلي،آذرتاش آذرنوش،ص 22، 163 و 239و...؛ كيانيان، كريستين سن، ص 207؛نهضت شعوبيه، حسينعلي ممتحن، ص 184 ، تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، احمد تفضلي، صص268 و 269 و سراسرِ شاهكارِ استادِ روانشاد دكتر محمد محمدي ملايري با نام فرهنگ ايراني پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عربي.

72-كيانيان، ص 207.

73-همان، ص 204.

74-همان.

75-پژوهشي در اساطير ايران،مهرداد بهار،ص 196 .

76-نهادينه هاي اساطيري در شاهنامه فردوسي، همان.نيز بنگريد به: تاريخ اساطيري ايران، ژاله آموزگار، ص 64.

77-ايران در زمان ساسانيان، كريستين سن، ص 236.

78-مقدمه فقه اللغه ي ايراني، اورانسكي، ص 202.

79-همان.

80- واژه هاي ايراني در نوشته هاي باستاني، شهرام هدايت، ص 28

81- همان، مقدمه، شش.

82-فرهنگ هزوارشهاي دبيره پهلوي، فريدون جنيدي، پيشگفتار، ص 67، پانويس 3.

83- قطعاتي از اسطوره هاي ايراني، سخن هاي ديرينه، جلال خالقي مطلق، صص 44-25

84-متون پهلوي، ترجمه و آوانوشت از سعيد عريان، ص 149. برای آگاهي بيشتر با متن درخت آسوريك بنگريد به: تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، احمد تفضلي260- 256.

85- براي آگاهي بيشتر از كتاب بن دهش و محتوا و زبان آن كه به پهلوي ساساني نوشته شده است بنگريد به: تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، نوشته ي مرحوم دكتر احمد تفضلي، صص 145- 141 .

86-بندهش، ترجمه و گزارش مرحوم دكتر مهرداد بهار،ص 140 ، نيز بنگريد به پژوهشي در اساطير ايران، ص 185.

87- همان.

فهرست منابع:

آذر نوش، آذر تاش، راههاي نفوذ فارسي در فرهنگ و زبان جاهلي،نشر توس،1374

آموزگار، ژاله، تاريخ اساطيري ايران، نشر سمت، 1381.

اورانسكي، ا. م، مقدمه ي فقه اللغه ي ايراني، ترجمه ي كريم كشاورز،نشر پيام، 1358.

اوستا: كهن ترين سرود هاي ايرانيان،گزارش و پژوهش جليل دوستخواه، نشر مرواريد،1382.

بهار، مهرداد، پژوهشي در اساطير ايران، نشر آگه، 1384.

تفضلي، احمد، تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، نشر سخن، 1383.

جنيدي، فريدون، پيشگفتار بر ويرايش شاهنامه فردوسي، نشر بلخ، 1387.

جنيدي، فريدون، حقوق جهان در ايران باستان،نشر بلخ،1384.

جنيدي، فريدون، فرهنگ هزوارشهاي دبيره پهلوي، نشر بلخ،1385.

خالقي مطلق، جلال، سخن هاي ديرينه(سي گفتار درباره ي فردوسي و شاهنامه)، نشر افكار، 1381.

شاهنامه فردوسي، ويرايش فريدون جنيدي،نشر بلخ،1387.

فرنبغ دادگي، بندهش، گزارنده: مهرداد بهار، نشر توس، 1380.

كريستين سن، آرتور امانوئل، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمي، ويراستار: حسن رضايي باغبيدي،نشر صداي معاصر، 1385.

كريستين سن، آرتور امانوئل، كيانيان، ترجمه ذبيح الله صفا، شركت انتشارات علمي فرهنگي،1368.

متون پهلوي،گردآورنده: جاماسب جي دستور منوچهر جي جاماسب-آسانا، گزارش سعيد عريان، كتابخانه ملي ايران،1371.

محمدي ملايري، محمد، فرهنگ ايراني پيش از اسلام و تأثير آن بر تمدن اسلامی و ادبيات عربي، نشر توس، 1374.

ممتحن، حسينعلي، نهضت شعوبيه،شركت انشارات علمي فرهنگي، 1385.

مينوي خرد، ترجمه احمد تفضلي، به كوشش ژاله آموزگار، نشر توس، 1380.

واحد دوست، مهوش، نهادينه هاي اساطيري در شاهنامه فردوسي، نشر سروش، 1379.

هدايت، شهرام، واژه هاي ايراني در نوشته هاي باستاني، ، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1377.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۸ساعت 11:32  توسط  میناصالحی- علیرضاحیدری  |